7 بهمن 1404

سنگی بر دیواری

16 دی 1404

سمیرا قاسمی

هفت سال است که برای رفتن به تحریریه و شرکت در جلسه‌ها، درِ ساختمان شهید سرمدی را باز و وقت‌هایی که حالم خوب است، وجب به وجب آن را برای گفتنِ «سلام به همه» گز می‌کنم اما تازه همین سال قبل، یک روز که شتاب چرخ کار کم‌تر بود، سیاهی آن سنگی، که سفیدی ممتد و ملال‌آور دیوار راهرو را می‌شکست، به چشمم آمد؛ چیزی شبیه سنگ قبر آنجا بود، نه روی زمین، بر دیوار، طوری که باید سرم را برای خوب خواندنش به حد کافی بالا می‌گرفتم:

«شهید محسن سرمدی»

تولد: 26 بهمن 1336 در اصفهان

شهادت: 5 اسفند 1362 در جزیره مجنون

دانشجوی رشته روان‌شناسی دانشگاه اصفهان

و پایین‌تر، جمله‌هایی حک شده که با گفتن از چراییِ بودن او در میدان جنگ شروع، و به شرح جهان‌بینی‌ انسانی، کاملا انسانی ختم می‌شد: «ساعت‌ها به برگ‌های درخت سنجد زل زده‌ام و یا به برگ‌های زرد و قرمز و نارنجی‌ای که در عین تلون و زیبایی، غمگین هستند.  آن‌ها دم از کوچ می‌زنند و کوله‌باری از سفری جدا شونده بر پشت دارند، تماشایشان کرده‌ام، با لرزش آن‌ها لرزیده‌ام و با رنگ آن‌ها از رنگ خاطر و تعلق گریخته‌ام؛ چگونه دیدن مهم است نه چه دیدن، آری بهشتی از درون باید، تا دیدن‌هایمان متفاوت باشد…»

عکس سنگ را همان روز به یادگار برداشتم و امسال که بنا بود برای چهارمین دوره طرح «یاد یار» و گرامی‌داشت شهدای دانشجو کاری بکنیم، دوباره پیدا و نگاهش کردم. خوی خبری می‌گفت: نصب نمادین سنگ مزار یک شهید دانشجو روی دیوار معاونت فرهنگی جهاددانشگاهی اصفهان، می‌تواند سوژه خوبی برای یک یادداشت مناسبتی باشد و به همین نام و نشان، از سیاوش گلشیری پرسیدم آیا یادش هست این سنگ از چه سالی و به همت چه کسی آن جاست‌؟ خاطره محوی از نیمه دوم دهه نود تعریف و تأکید کرد که: «آقای افشاری بهتر یادشه.» 

این، خلاصه پاسخ بهنام افشاری‌‌ست: «سال 96 یه طرحی تو جهاد اومد برای تدوین تاریخ شهدای دانشگاه. دو تا کتابم منتشر شد که آقای رفیعیان کاراشو انجام می‌داد. هم‌زمان با انتشار یکی از این کتابا، آقای اسماعیلی پیشنهاد داد سالن این ساختمون به اسم شهید بهروز کیانیان نام‌گذاری بشه و این سنگم زیر نظر خود مرحوم اسماعیلی به یاد شهید سرمدی آماده و نصب شد. این شهیدای دانشجو هم‌رزمای آقای اسماعیلی بودن تو جبهه.»

بی‌معطلی با فرهاد رفیعیان تماس گرفتم، به قصد شنیدن یک خاطره از نصب آن سنگ روی دیوار، و هیچ فکر نمی‌کردم که این حرف‌ها را بشنوم: «جهاد با من نامهربانی کرده، قصد هیچ‌گونه همکاری با آن را نداشتم اما اسم شهدای دانشجو را که آوردید، پای من سست شد.»

او در ادامه از مسیر پر فراز و نشیبی گفت که برای جمع‌آوری آرشیو شهدای دانشجوی دانشگاه اصفهان و علوم‌پزشکی اصفهان طی کرده، از امید کم‌رنگی که هنوز به یافتن یک حامی، برای مدون شدن این اطلاعات داشت: «سال 93 مرحوم اسماعیلی از من دعوت کرد که هم‌زمان کارهای انتشارات جهاددانشگاهی و پروژه تاریخ شهدای دانشجوی دانشگاه‌های اصفهان و علوم پزشکی را پیش ببرم. ایده ساخت سنگ نوشته شهید سرمدی را هم همان زمان خود ایشان پیگیری و با مطلبی که از وصیت‌نامه شهید سرمدی انتخاب کرده بود، روی دیوار ساختمان سابق معاونت فرهنگی نصب کرد. به همراه سنگی دیگر برای یادبود شهید بهروز کیانیان که او هم دانشجوی شهید دانشگاه اصفهان بود.

آخرین سالی که من در دانشگاه حضور داشتم سال 96 بود و تا آن سال، هر اطلاعاتی از گذشته درباره شهدای دانشجو وجود داشت، از گوشه انبارها و کارتن‌های دانشگاه و جهاددانشگاهی و بقیه جاها بیرون کشیدم.

 یک گروه مجازی هم زدم و همه کسانی که به نوعی با این شهدای دانشجو در ارتباط بودند، آنجا دور هم جمع کردم. بخشی از این آرشیو کم‌نظیر، حاصل همکاری همان‌هاست اما این اطلاعات از سال 96 بین زمین و هوا معلق مانده و هر چند وقت یک بار که جریانات عادی زندگی به من امان می‌دهد، با اسکن عکس‌ها و سندها تلاش می‌کنم آرشیو دیجیتالی شهدای دانشجو را کامل کنم.

این کارها وقت‌گیر و هزینه‌بر است خانم و کسی هم آدم را پشتیبانی نمی‌کند؛ خاطرم هست یک کتاب برای شهید کلوشانی که دانشجوی دانشگاه صنعتی اصفهان بود اما با دانشجویان دانشگاه اصفهان به جبهه می‌آمد کار کردیم اما آن هم چون حامی مالی نداشت، تنها در نسخ محدود و به درخواست مخاطب چاپ می‌شد. کتاب دیگری هم برای شهید منصور موحدی آماده کردیم که در همان دوران چاپ شد.  

متأسفانه هیچ نهادی برای مدون شدن اطلاعات قریب به 190 دانشجوی شهید، تاکنون قدمی برنداشته و خوشحال می‌شوم اگر که به یمن روز گرامی‌داشت شهدای دانشجو، بتوانیم به مسئولان خبر بدهیم که یک چنین آرشیوی هست، بلکه با کمک آن‌ها این پروژه را به سرانجام برسانیم.»

آقای رفیعیان، بعد از این مصاحبه، گفت به فکر ضبط خاطراتی افتاده که مربوط به جمع‌آوری اسناد شهدای دانشجوست و آن‌ها در قالب صدا می‌فرستد که گوش و منتشر کنم؛ این جمله او در سرم روی دور تکرار است: «گاهی آن‌قدر فرایند پیدا کردن این اسناد عجیب بود که می‌گفتم این نشانه است؛ من این‌طور می‌شنوم، که خدا می‌گوید: ادامه بده.»


مطالب مرتبط