وقتی همه چیز ناپایدار است و نمیدانی فردا چه میشود یک سوال مدام در ذهن میچرخد: «چطور باید زندگی کنم؟» و مسئله این نیست که چطور از طوفان فرار کنیم، مسئله این است که چطور در طوفان برقصیم. فرار ممکن نیست، اما حضور داشتن در دل طوفان یادگرفتنیست.
دو پرسشی که باید از هم جدا کنیم:
پرسش اول: چه اتفاقی افتاده؟ چه کسانی رنج میبرند؟ چه چیزی از دست رفته؟
پرسش دوم: من با این تجربه چه میتوانم بسازم؟ چه ظرفیتی در من شکل گرفته؟ چه قدمی میتوانم بردارم؟
خیلی از ما پرسشهای دوم را نمیپرسیم چون فکر میکنیم این بیاحترامی به رنج است. انگار اگر به آینده فکر کنی، داری رنج دیگران را نادیده میگیری و این احساس نیز خودش یک مکانیزم دفاعی است؛ نوعی فداکاری که به نظر میرسد اخلاقیست اما در واقع ظرفیت روان را تحلیل میبرد و صریحتر؛ فراموش کردن پرسش دوم نه فروتنیست و نه وفاداری به رنج دیگران، این نوعی محروم کردن خود و در نهایت دیگران، از آنچه میتوانید بسازید است.
مثال: یک پزشک در شهر محاصره شده هر روز با مرگ روبروست. اگر فقط پرسش اول را بپرسد به زودی فرسوده میشود و دیگر نمیتواند به کسی کمک کند اما اگر هر دو را بپرسد؛ چقدر رنج هست؟ و من امروز چه کاری میتوانم انجام بدهم؟ میتواند هم با واقعیت روبرو شود و هم عمل کند.
تابآوری
این واژه در سالهای اخیر چنان پرکاربرد شده که گاهی از معنا تهی شده. نمونه کاربرد غلط آن این است: قوی باش، دوام بیاور، شکایت نکن. این تعریف نه تنها ناقص بلکه مضر است.
مثال: به مادری که پسرش در جنگ از دست رفته میگویند: تاب آور باش، قوی باش، گریه نکن. این در ظاهر تشویق است اما در واقع میگوید: رنجت را پنهان کن. این تاب آوری نیست، سرکوب است.
تاب آوری چه نیست؟
بی احساسی، نادیده گرفتن درد، تنها بودن و برگشتن به همان جایی که بودیم.
تاب آوری چه هست؟
پژوهشگران روان شناسی مثبت، تاب آوری را به عنوان ظرفیت انعطافی برای سازگاری با چالش تعریف میکنند نه برگشت به خط پایه، بلکه حرکت از طریق تجربه. یعنی عبور کردن از دل تجربه و نه دور زدن آن.
پنج عنصر تاب آوری
انعطاف پذیری شناختی
یعنی توانایی دیدن یک موقعیت از زوایای مختلف. یعنی وقتی همه چیز سیاه به نظر میرسد بتوانی بپرسی: آیا زاویه دیگری هم هست؟
مثال: خانوادهای که خانهشان در بمباران خراب شده در یک نگاه میتوانند بگئیند همهچیز از دست رفت و در نگاه دیگر اینکه ما زندهایم و میتوانیم دوباره بسازیم. هر دو درستاند و توجه به هر دوی آنها انعطاف شناختیست.
تنظیم هیجانی
یعنی نه سرکوب احساس، بلکه توانایی عبور از آن. سرکوب نادیده گرفتن است و تنظیم، حس کردن احساس است، بی اینکه اجازه بدهی کنترل تو را بگیرد.
مثال: پدری که خبر مرگ پسرش را میشنود با سرکوب میگوید: باید قوی باشم، گریه نمیکنیم و با تنظیم میگوید: الان گریه میکنم و بعد از اینکه گریهام تمام شد، تصمیم میگیرم چه کار کنم.
ارتباط اجتماعی
یعنی زندگی در شبکه و نه در انزوا. تاب آوری یک پروژه انفرادی نیست، در رابطه شکل میگیرد.
مثال: دو همسایه در پناهگاه. یکی هر شب تنها مینشیند و به سقف نگاه میکند. دیگری با بقیه چای میخورد و حرف میزند. بعد از چند هفته تفاوت روانی این دو مشخص میشود نه به خاطر قوی یا ضعیف بودن آنها بلکه به خاطر بودن یا نبودن در شبکه.
معنا
یعنی داشتن روایتی که تجربه را در یک چارچوب بزرگتر قرار میدهد. یعنی بتوانی بگویی: این اتفاق افتاد و در داستان زندگی من این بخشی از یک چیز بزرگتر است.
مثال: یک پرستار در بیمارستان جنگی هر روز با مرگ روبروست. اگر فقط مرگ و رنج را ببیند میشکند اما اگر بتواند بگوید من اینجا هستم چون به انسانیت اهمیت میدهم کارش معنا پیدا میکند و معنا سپر است.
عمل
یعنی احساس اثربخشی، حتی کوچک. در بحران، احساس بیقدرتی یکی از مخربترین چیزهاست. عمل کردن، حتی کوچک، این احساس را میشکند.
مثال: یک مرد که در شهر محاصره شده نمیتواند جنگ را تمام کند اما میتواند برای همسایه پیرش آب ببرد. همین کار کوچک احساس اثربخشی ایجاد میکند و این تابآوری را زنده نگه میدارد.
نکته مهم
هیچ کدام از این عناصر ذاتی نیستند، همه قابل یادگیری و تقویت هستند. یعنی تاب آوری یک صفت شخصیتی نیست که یا آن را داری و یا نداری، مجموعهای از مهارتهاست که میتوان یاد گرفت.
فراتر از تاب آوری
اواخر دهه 1990 ریچارد تدسکی و لارنس کالهون مفهومی را مطرح کردند به نام «رشد پس از تروما». ادعای آنها این نبود که رنج خوب است. ادعایشان این بود که برخی افراد در پی تجربه بحران، نه فقط بهبود مییابند بلکه در جنبههایی فراتر از سطح قبل از بحران میروند. کتاب «صحنه دوم» نمیگوید رنج مفید است، میگوید بعضی آدمها از دل بحران چیزی میسازند که قبلا نداشتند.
پنج حوزه رشد پس از تروما
روابط عمیقتر
درک عمیقتری از ارزش روابط انسانی؛ کاهش روابط سطحی و گسترش روابط اصیل.
مثال: دو دوست که قبل از جنگ رابطهشان سطحی بود و در پناهگاه کنار هم ماندند بعد از جنگ رنج مشترک در رابطه آنها عمق ایجاد میکند.
کشف قدرتهای جدید
آگاهی از تواناییهایی که در شرایط عادی پنهان بودند.
مثال: زن خانهداری که هرگز فکر نمیکرد بتواند تنهایی تصمیم بگیرد وقتی همسرش به جبهه رفت مجبور شد همهچیز را خودش مدیریت کند. او بعد از جنگ میداند که میتواند و این دانستن یک قدرت جدید است.
گشودگی به امکانات تازه
وقتی همهچیز از هم میپاشد گاهی فضایی باز میشود که قبلا نبود. مسیرهایی که قبلا نمیدیدی.
مثال: یک معلم که مدرسهاش خراب شده در دوران جنگ شروع میکند به آموزش بچههای محله در خانه. بعد از جنگ این تجربه او را به یک روش آموزشی کاملا متفاوت میرساند که هرگز در مدرسه قدیمیاش امکانپذیر نبود.
تغییر در معنای زندگی
بحران اغلب اولویتها را عوض میکند. چیزهایی که مهم به نظر میرسیدند دیگر مهم نیستند و چیزهایی که نادیده میگرفتی حالا همه چیز هستند.
مثال: کسی که قبل از جنگ نگران ماشین و خانه و… بود بعد از جنگ میفهمد که یک شام ساده با خانواده بیشتر از همه آنها ارزش دارد و این تغییر معنا یک نوع رشد است.
تغییر در درک معنوی و وجودی
بحرانها سوالهای بزرگ را زنده میکند: چرا اینجام؟ چه چیزی واقعا مهم است؟ به چه چیزی اعتقاد دارم؟ کسانی که با این سوالها روبرو میشوند اغلب به یک درک عمیقتر از خودشان و دنیا میرسند.
نکته مهم
رشد پس از تروما یک اجبار نیست. نه همه از بحران رشد میکنند و نه باید انتظار داشت که همه رشد کنند. اگر کسی بعد از جنگ فقط دوام آورده این شکست نیست و دوام آوردن خودش یک دستاورد است. رشد پس از تروما یک امکان است نه یک وظیفه.
سازمان دانشجویان جهاددانشگاهی واحد اصفهان، میکوشد با انتشار سلسله مطالب «خوب خوانی» مخاطبان خود را در شرایطی که کشور درگیر جنگ است، برای «مراقبت از خود» یاری کند.
نخستین کتابی که بخشهای آن، با این برچسب در شبکههای اجتماعی سازمان به نشانی studentcity.isf@ به مرور منتشر میشود، کتاب «صحنه دوم» از دکتر بهمن امینی، روانشناس است که توسط مرکز مشاوره دانشگاه اصفهان منتشر شده و فصل هشتم آن را خواندید.
پ.ن: تصویر این مطلب توسط کاظم قانع ثبت و در خبرگزاری ایرنا منتشر شده است.



