هیچکس به خاطر استفاده از دفاعهای ناکارآمد مقصر نیست؛ مغز و روان ما در شرایط سخت، بهترین کاری که بلدند را انجام میدهند. این فصل، درباره الگوهاییست که در شرایط بحران شکل میگیرند اما هدف قضاوت نیست، هدف، تشخیص و دیدن این الگوهاست.
دفاع ناکارآمد یعنی چه؟
یعنی پاسخی که زمانی درست بوده اما دیگر با شرایط سازگار نیست. حتی متخصصان هم از این الگوها مصون نیستند. یک روانشناس بالینی که در شرایط جنگی زندگی میکند، ممکن است ساعتها درباره دفاعهای ناکارآمد با مراجعانش کار کند اما در خانه متوجه نشود که خودش ماههاست بیحسی هیجانی دارد. چرا؟ چون دفاع میتواند نامرئی و عادی شده باشد.
شش الگوی دفاعی ناکارآمد شایع
انکار مزمن
انکار مزمن یعنی نادیده گرفتن مداوم واقعیتهای دردناک حتی وقتی شواهد آنها آشکار است. انکار موقت در روزهای اول بحران طبیعی است اما وقتی ماهها ادامه پیدا کند به الگوی مزمن تبدیل میشود.
مثال: یک خانواده که خانهشان در بمباران آسیب دیده اما همچنان برنامهریزی میکنند که هفته بعد برمیگردیم. هر هفته میگویند هفته بعد. واقعیت این است که خانه دیگر وجود ندارد، اما انکار مزمن اجازه نمیدهد این را ببینند.
بیحسی هیجانی
بیحسی هیجانی یعنی از دست دادن تدریجی ظرفیت احساس کردن، نه فقط درد، بلکه شادی هم. بیحسی در ابتدا محافظت میکند اما وقتی مزمن میشود آدم را از زندگی جدا میکند.
مثال: یک پدر که در اوج جنگ برای محافظت از خودش احساساتش را خاموش کرد حالا جنگ تمام شده اما او نمیتواند به بچههایش لبخند بزند. نمیتواند از دیدن دوستانش خوشحال شود انگار یک دیوار شیشهای بین او و دنیا وجود دارد.
قطبی سازی
قطبی سازی یعنی دیدن دنیا به صورت سیاه و سفید یا کاملا خوب، یا کاملا بد. وقتی این الگو مزمن میشود آدم نمیتواند پیچیدگی انسانها را ببیند. رابطهها شکننده میشوند، چون یک اشتباه کوچک میتواند کسی را از خوب به بد تبدیل کند.
مثال: در شرایط جنگی قطبی سازی شدید یا قهرمان سازی مطلق و شیطان سازی مطلق از اطرافیان، در فضای اجتماعی بحرانی شیوع مییابد؛ یک گروه میشود نجات دهنده و گروه دیگر خائن. هیچ خاکستری وجود ندارد.
خشم جابهجا شده
خشم جابهجا شده یعنی انتقال خشم از منبع اصلی به یک هدف جایگزین امنتر. در این الگو، روابط نزدیک آسیب میبینند و کسانی که بیشترین محبت را دارند، به خاطر امن بودن، بیشترین خشونت را تجربه میکنند! چون ابراز خشم به منبع اصلی ممکن است خطرناک یا غیرممکن باشد پس ذهن آن را به جایی میبرد که امنتر است.
مثال: یک مرد که از وضعیت جنگ و بیقدرتیاش خشمگین است اما نمیتواند این خشم را به جایی بریزد. به جایش سر بقیه داد میزند. خشم واقعی از جای دیگری است اما به جای امنتری منتقل شده.
فرسودگی همدلانه
فرسودگی همدلانه یعنی فرسایش تدریجی ظرفیت همدلی در کسانی که مدام با درد دیگران روبرو هستند. این فقط مخصوص حرفههای درمانی نیست. هر کس مدام با درد دیگران روبهرو میشود؛ مادر، معلم و … میتواند دچار این فرسودگی شود.
مثال: یک پرستار که در بیمارستان جنگی کار میکند روزهای اول با هر بیمار گریه میکند اما بعد از ماهها دیگر احساسی ندارد؛ نه از سر بیرحمی بلکه ظرفیت همدلیاش تمام شده.
معناسازی اجباری
معناسازی اجباری یعنی تلاش زودهنگام برای دادن معنا به درد، قبل از اینکه درد واقعا پردازش شده باشد. این الگو ظریفترین و شاید پنهانترین مکانیزم در این فهرست است. انسان، موجودی معناساز است. در شرایط بحران نیاز به معنا شدیدتر میشود. این نیاز طبیعی است و میتواند به رشد واقعی منجر شود اما وقتی معناسازی اجباری میشود؛ یعنی به جای اینکه از درون پردازش واقعی بیرون بیاید، به عنوان یک سپر در برابر درد استفاده شود، تبدیل به یک دفاع ناکارآمد میشود.
مثال: کسی که عزیزش را در جنگ از دست داده فوری میگوید: این باعث شد من قویتر شوم؛ این جمله ممکن است درست باشد اما اگر خیلی زود گفته شود، قبل از اینکه غم، واقعا حس شده باشد، تبدیل به یک دفاع میشود.
معناسازی واقعی بعد از پردازش درد و معناسازی اجباری، به جای پردازش درد میآید.
سازمان دانشجویان جهاددانشگاهی واحد اصفهان، میکوشد با انتشار سلسله مطالب «خوب خوانی» مخاطبان خود را در شرایطی که کشور درگیر جنگ است، برای «مراقبت از خود» یاری کند.
نخستین کتابی که بخشهای آن، با این برچسب در شبکههای اجتماعی سازمان به نشانی studentcity.isf@ به مرور منتشر میشود، کتاب «صحنه دوم» از دکتر بهمن امینی، روانشناس است که توسط مرکز مشاوره دانشگاه اصفهان منتشر شده و فصل دوم آن را خواندید.
پ.ن: تصویر این مطلب توسط مرضیه سلیمانی ثبت و در خبرگزاری ایرنا منتشر شده است.



