7 بهمن 1404

روایت حاشیه‌های خاموش شهرهای ایران

30 دی 1404

ریحانه سادات سجادی

یادداشت از دکتر خاطره امیری- پژوهشگر جهاددانشگاهی واحد اصفهان: در دل شهرهای گسترده و پرشتاب ایران، جایی که خیابان‌های نو و برج‌های درخشان در کنار محله‌هایی فرسوده و خاموش قد می‌کشند، پدیده‌ای آرام اما پیوسته در حال شکل‌گیری است: توسعه‌ای نامتوازن که همچون رودخانه‌ای شکاف‌افکن، شهر را به دو نیم می‌کند. این پدیده نه صرفاً مسئله‌ای فنی در نظام برنامه‌ریزی شهری، بلکه جراحتی دیرپا و تلخ بر روح جامعه است؛ زخمی که با هر مهاجرت روستایی، هر زمین واگذار‌ شده بی‌ضابطه و هر طرحی که بر کاغذ می‌خشکد، عمیق‌تر می‌شود. از دهه ۱۹۶۰ میلادی، موج‌های انسانی به سوی شهرها روانه شدند؛ موج‌هایی که نه برنامه‌ریزی مهارشان می‌کرد و نه سیاست‌گذاری پیش‌نگرانه مسیرشان را می‌شناخت. به همین دلیل، بسیاری از سکونتگاه‌های حاشیه‌ای بدون آنکه قصه‌ای تازه آغاز کنند، تنها ادامه‌ تاریخ فراموش‌شدگی خویش را در ذیل نامی دیگر نوشتند.

فرحزاد در تهران نمونه‌ای آشنا از این دگرگونی است؛ روستایی که زمانی در آرامش دامنه‌های البرز تنفس می‌کرد، اما با رشد شتاب‌زده و فشار تقاضا برای سکونت، به مجموعه‌ای از خانه‌های بی‌سامان، کوچه‌های کم‌عرض و زیرساخت‌های ناکام بدل شد. برق و آب و حمل‌ونقل، که در مرکز شهر اموری بدیهی‌اند، در اینجا بیشتر شبیه آرزوهای معلق‌اند. این تصویر تنها محدود به تهران نیست. ساروان، شهری با ریشه‌های فرهنگی غنی در سیستان و بلوچستان، در مواجهه با کمبود زیرساخت‌ها و مهاجرت نخبگان، نه فقط زیست‌پذیری خود را از دست داده، بلکه سرمایه اجتماعی‌اش نیز آرام‌آرام تحلیل رفته و امروز میان سکوت و محرومیت، بار سنگینی از تنش‌های تاریخی را حمل می‌کند.

حاشیه‌نشینی اما تنها به معنای فقر کالبدی یا خدمات ناقص نیست؛ زخمی است بر هویت شهر و بر پیوندهای اجتماعی که زمانی ستون‌های نامرئی زندگی شهری را می‌ساختند. در سنندج، شهری با بافتی تاریخی که صدای گذشته در کوچه‌های باریک آن هنوز طنین دارد، نوسازی‌های شتاب‌زده گاه نه‌تنها نشانی از پیشرفت ندارند، بلکه ریشه‌های تعلق را سست‌تر می‌کنند. خانه‌هایی که نسل‌ها شاهد رفت‌وآمد، جشن‌ها، سوگواری‌ها و زندگی مشترک مردم بودند، اکنون جای خود را به سازه‌هایی می‌دهند که اگرچه استوارترند، اما حامل هیچ خاطره‌ای نیستند. پیوندهای همسایگی که زمانی گرمابخش روزگار مردم بود، در این تحولات ناگهانی گاه به رشته‌هایی کم‌جان بدل می‌شود؛ و وقتی شبکه‌های محلی از هم بپاشند، ساکنان در میان خیابان‌های شلوغ و بی‌وقفه، تنهاتر از همیشه می‌شوند.
مهاجرت نخبگان از این شهرها، به‌ویژه از مناطق حاشیه‌ای، ضربه‌ای مضاعف است؛ زیرا با رفتن آنان، نه‌تنها توان اقتصادی کاهش می‌یابد، بلکه حافظه‌ فرهنگی و نیروهای اجتماعیِ توانمند نیز از میان می‌روند. این روند، در کنار ناتوانی ساختاریِ نظام مدیریت شهری از کمبود منابع مالی تا دخالت نهادهای گوناگون و ضعف سازوکارهای مشارکت مردمی، باعث می‌شود که طرح‌های توسعه، همچون داستان‌هایی ناتمام، یا در بایگانی بمانند یا به شکلی اجرا شوند که از هدف نخستین فاصله می‌گیرد. ابکوه مشهد یکی از همین روایت‌هاست؛ جایی که طرح‌های شهری، با وجود نیت خیر، به‌دلیل مقاومت‌های سیاسی و محدودیت‌های مالی، کمتر مجال تحقق یافته‌اند. از همین‌جاست که بی‌اعتمادی مردم آغاز می‌شود: احساس سهم‌نداشتن در تصمیم‌هایی که قرار است سرنوشت زیست‌محیطی و اجتماعی آنان را رقم بزند.

با این همه، شهر همیشه فقط صحنه‌ی شکست نیست؛ گاهی در دل همین حاشیه‌ها جوانه‌های امید شکل می‌گیرد. پژوهش‌های جدید نشان می‌دهند که شهرهایی که مردم را در فرآیند تصمیم‌گیری شریک می‌کنند، بیش از سایرین به سمت تعادل و عدالت حرکت می‌کنند. فناوری‌های نوین مانند GIS با ایجاد شناخت دقیق از الگوهای رشد، می‌توانند امکان بازتوزیع عادلانه‌تر منابع را فراهم کنند. و مهم‌تر از همه، در شهرهایی چون سنندج، احیا تنها زمانی معنا دارد که نه‌فقط کالبد قدیمی شهر حفظ شود، بلکه هویت و پیوندهای انسانی نیز دوباره جان بگیرد. همچنین فرایندهایی هم چون مقتدر سازی که در دل بازآفرینی شهری قرار دارد می‌تواند کلیدی برای گشایش مشکلات  اینگونه بافت ها از منظر اجتماعی باشد.

در پایان، توسعه نامتوازن شهری تنها یک مفهوم علمی نیست؛ آیینه‌ای است که در برابر ما قرار گرفته تا بفهمیم چگونه شهرها، اگر عدالت را از یاد ببرند، می‌توانند به قفسی برای محرومان بدل شوند. این جستار یادآوری می‌کند که شهر، بیش از آنکه مجموعه‌ای از ساختمان‌ها باشد، شبکه‌ای از انسان‌ها، خاطره‌ها و آرزوهاست. اگر فاصله‌ میان مرکز و حاشیه همچنان رو به گسترش باشد، شهر چیزی از معنای واقعی خود از دست می‌دهد. اما اگر سیاست‌گذاران با شجاعت به اصلاح ساختارها بیندیشند، اگر مردم در روند توسعه صاحب صدا شوند، مقتدر شوند و بتوانند در سرنوشت شهرهای خود دخیل باشند و اگر هویت شهرهای تاریخی همچنان پاس داشته شود، شاید بتوان روزی شهری را تصور کرد که در آن هر فرد، بی‌اعتنا به جغرافیای خانه‌اش، سهمی برابر از نور، از امنیت و از کرامت انسانی داشته باشد؛ شهری که حاشیه در آن نه سایه‌ای فراموش‌شده، که جریانی پیوسته و زنده از زندگی جمعی باشد.

مطالب مرتبط