95 سال پیش ویل دورانت، نویسنده کتاب «تاریخ تمدن»، نامهای را برای چهرههای شناخته شده معاصر فرستاده تا بپرسد: معنی زندگی از دید آنها چیست؟ پیش از آن که پاسخ آنها را به مرور در فصل جدید «خوب خوانی» بخوانیم، متن این نامه را خطاب به شما خواننده گرامی مینویسیم و اگر که بخواهید به آن پاسخ بدهید، مشتاق خواندن آن هستیم:
«… گرامی
آیا لحظهای دست از کارتان میکشید و با من وارد بازی فلسفه میشوید؟ من تلاش میکنم با پرسشی روبرو شوم که نسل ما شاید بیش از هر نسل دیگر، گویی همیشه آماده مطرح کردن آن بود و هیچ وقت نتوانست به آن جواب دهد: این پرسش که معنی یا ارزش زندگی انسان چیست؟
با این پرسش، بیشتر نظریه پردازها از اخناتون و لائوتسه گرفته تا برگسون و اسپنسر سر و کار داشتهاند. نتیجه هم نوعی خودکشی عقلی بود:
اندیشه با نفس گسترش خود، گویی اهمیت زندگی را از بین برده است. رشد و توسعه معرفت که برای آن این همه آرمانگرا دست به دعا میشدند به سرخوردگیای ختم شد که روح نسل ما را تقریبا در هم شکسته است.
ستارهشناسان میگویند زندگی آدمی فقط لحظهای ناچیز در خط سیر یک ستاره است،
جغرافیدانها میگویند تمدن چیزی نیست مگر دورهای کوتاه و ناپایدار میان عصر یخبندان و زمان حال،
زیستشناسان میگویند همه زندگی جنگ و جدال است و تنازع بقایی میان افراد، گروهها، ملتها، همپیمانها،
انواع مورخان میگویند پیشرفت، پنداریست که شکوه و افتخار آن به انحطاطی حتمی ختم میشود،
و روانشناسان هم میگویند اراده و خویشتن، ابزاری ناتوان برآمده از وراثت و محیط هستند و روح فسادناپذیر هم چیزی نیست مگر التهابگذرای مغز.
انقلاب صنعتی، خانه را نابود کرد و کشف داروهای ضد بارداری، خانواده، اخلاق و شاید ادامه نسل را نابود میکند. عشق، به پدیدهای مادی تجزیه و تحلیل میشود و ازدواج هم به یک آسایش روانی موقت تبدیل میشود که فقط کمی بالاتر از بیقید و بندیست.
دموکراسی، به چنان فسادی دچار شده که فقط خدا میداند و رویاهای جوانیمان در مورد آرمانشهر سوسیالیستی، با این حرص و طمع سیریناپذیری که در آدمها میبینیم هر روز بیشتر رنگ میبازد.
هر اختراعی قدرتمندان را قویتر میکند و ضعیفان را ضعیفتر، هر روال ماشینی، جای انسانها را میگیرد و به ترس و وحشت از جنگ دامن میزند… و زندگی در آن چشمانداز فراگیری که فلسفه نام دارد، تکثیر نامنظم حشرات انسانی بر روی زمین است؛ بیماری عظیمیست که باید زود چارهای برایش اندیشید…
ناگزیر به این نتیجه میرسیم که بزرگترین اشتباه در تاریخ بشر، کشف حقیقت بود. کشف حقیقت، ما را آزاد نکرد، مگر از پندارهایی که تسلیمان میدادند و از قیدهایی که حفظمان میکردند.
کشف حقیقت ما را خوشبخت نکرد، چون حقیقت زیبا نیست و شایستگی آن را ندارد که با این همه شور و اشتیاق دنبال شود. حالا که به آن نگاه میکنیم، حیرت میکنیم که چرا اینقدر برای یافتنش بیتاب بودهایم، چون هر دلیلی برای وجود داشتن را از ما گرفته به جز لذتهای لحظهای و امید ناچیز فردا را.
این وضعیتیست که علم و فلسفه برای ما به وجود آوردهاند. من که سالهای بسیار عاشق فلسفه بودم حالا به خود زندگی برمیگردم و از شما به عنوان کسی که هم زندگی کرده، و هم اندیشیده میخواهم کمک کنید بفهمم. شاید نظر کسانی که زندگی کردهاند با نظر کسانی که فقط اندیشیدهاند و در پی حیات فکری بودهاند فرق داشته باشد.
خواهش میکنم لحظاتی از وقتتان را به من اختصاص بدهید و به من بگویید:
زندگی برای شما چه معنایی دارد؟
چه چیزی باعث میشود ناامید نشوید و همچنان ادامه بدهید؟
دین چه کمکی به شما میکند؟
سرچشمههای الهام و انرژی شما چیست؟
هدف و یا انگیزه کار و تلاشتان چیست؟
تسلیها و خوشیهایتان را از کجا پیدا میکنید؟
و دست آخر، گنجتان در کجا نهفته است؟
به اختصار بنویسید؛ اگر الزامی در کار است، طولانی بنویسید؛ اگر میسر است، چون هر کلمهای از شما برای من گرانبهاست.
ارادتمند شما
ویل دورانت»
سازمان دانشجویان جهاددانشگاهی واحد اصفهان، میکوشد با انتشار سلسله مطالب «خوب خوانی» مخاطبان خود را برای «مراقبت از خود» یاری کند.
دومین کتابی که بخشهای آن، با این برچسب در شبکههای اجتماعی سازمان به نشانی studentcity.isf@ به مرور منتشر میشود، کتاب «درباره معنی زندگی» از ویل دورانت است که توسط نشر پارسه با ترجمه شهابالدین عباسی منتشر شده و بخشی از فصل اول آن را خواندید.
پ.ن: تصویر این مطلب توسط فاطمه صادقزاده ثبت و در خبرگزاری ایسنا منتشر شده است.



