31 اردیبهشت 1405

ساختن جهان؛ چنان که می‌تواند باشد

22 اردیبهشت 1405

سمیرا قاسمی

یکی از پاسخ‌هایی که بعد از طرح پرسش «معنی زندگی چیست؟» به دست ویل دورانت رسید، از جان هینز هلمز، کشیش وقت موسسه انجمن کلیسایی نیویورک بود؛ نامه‌ای به این شرح:

«دکتر دورانت عزیز، پرسیده بودید چه چیزی مرا به ادامه‌ کار و زندگی وا می‌دارد؟
چیزی در درونم، که مانند شعله‌ای سرکش می‌سوزد؛ آن‌گاه که با دروغ و بدعت و بی‌عدالتی روبه‌رو می‌شوم.
چیزی بیرون از من که کششی مانند عشق دارد؛ آن‌گاه که دورنمایی را پیش خود مجسم می‌کنم از آنچه جهان می‌توانست باشد و می‌تواند باشد، اگر سخت تلاش کنیم. این کشش را در خود حس می‌کنم.

زمانی بود که انتظار داشتم پیش از مردن،‌ کاری را به سرانجام برسانم. می‌خواستم ببینم این جهان به سبب گفته‌ها و کرده‌هایم تغییری کرده است؟ من چنین امیدی داشتم، همان‌طور که حالا امید دارم این سیاره، چند میلیون سال دیگر باقی باشد. اما نه؛ چشم‌های من روزی به روی جهان بسته خواهد شد، همان‌طور که روزی به روی آن باز شده بودند؛ در این بین، نیروی آفریننده‌ زندگی مانند رودخانه‌ای به سوی غایتی نادیده در حرکت است و زندگی من نه ذره‌ای بی‌مقدار، بلکه‌ قطره‌ای از این سیلاب عظیم است و به سوی تقدیر رازآمیز خود پیش می‌رود.

فکر می‌کنم همین حس توانایی خلاقانه‌ام، هر چند که در قیاس با توانایی خلاقانه در قلب عالم، ذره‌ای بیش نیست، به من قوت قلب می‌دهد و سفره‌‌ شاهانه‌ای برای من در کسب و کار فراهم می‌کند! سعی می‌کنم وقتی که از حس زنده بودنم احساس خوشبختی می‌کنم، بیندیشم‌.
مطمئنا در تجربه‌ عشق، حس آفرینش‌گری به ما دست می‌دهد.

من در ساعات بحران هم، وقتی که با خطرات بزرگ روبرو می‌شوم، چنین حسی دارم؛ یا در آن لحظه‌های نابی که همنشینی صداهای دلنشین در یک سمفونی یا اپرا، روحم را در جذبه‌ خود غرق می‌کند و باعث می‌شود احساس آهنگ‌ساز را در شکل اصلی آن تجربه کنم و همین طور وقتی که در لحظه‌ نامنتظره، دید و شهودی از روح در خودم می‌یابم که در جامه‌ سخن بر لبان بهت‌زده‌ام جلوه می‌کند و آن‌گاه که خود را وقف حق و عدالت می‌کنم و برای پیروزی یا شکست می‌جنگم؛ و شاید از همه مهم‌تر وقتی که دعا می‌کنم یا سعی می‌کنم دعا کنم و پاسخی ضعیف یا مبهم در خودم می‌شنوم.

 این‌ها همه تجربه‌های آفرینش‌گری و شور زندگی‌اند؛ تجربه‌ای که از دل‌آشفتگی، نظم بیرون می‌آورد و از دل نظم، زیبایی، و به این ترتیب، در مسیر خود «همه‌چیز را نو می‌کند». در چنین نمونه‌هایی‌ست که من زندگی را در وضع طبیعی آن احساس کرده‌ام و به باور من به مدد آن‌ها، می‌توانم بگویم خدا را دیده‌ام.

این چیزی‌ست که مرا سر پا نگه می‌دارد و باعث می‌شود به زندگی ادامه دهم: معرفت.
معرفت است که مرا سرپا نگه می‌دارد. معرفتی که در لحظه‌های گذرایی که از خودمان فراتر می‌رویم به ما دست می‌دهد؛ معرفت به اینکه ما بخشی از جریانی آفرینش‌گر هستیم؛ معرفت به اینکه ما خود در معیّت خدا، آفریننده‌ایم و از این رو سازندگان آینده‌ جهانیم.
اما اگر نتوانم آن آینده را ببینم، یا حتی تصور کنم چه؟ چنین بی‌خبری‌ای که آشکارا به آن اذعان می‌کنم، در تجربه و حسی که در زندگی، از امور متعالی داریم، مانند ظلمت، در برابر نور از بین می‌رود.»

سازمان دانشجویان جهاددانشگاهی واحد اصفهان، می‌کوشد با انتشار سلسله مطالب خوب خوانی، مخاطبان را برای «مراقبت از خود» یاری کند. 
دومین کتابی که بخش‌های آن، با این برچسب در شبکه‌های اجتماعی سازمان به نشانی studentcity.isf@ به مرور منتشر می‌شود، کتاب «درباره معنی زندگی» از ویل دورانت است که توسط نشر پارسه با ترجمه شهاب‌الدین عباسی منتشر شده و بخشی از فصل نهم آن را خواندید.

پ.ن: تصویر این مطلب توسط عطیه جویره ثبت و در خبرگزاری ایسنا منتشر شده است.

مطالب مرتبط