عاطفه نصری، عضو سازمان دانشجویان جهاددانشگاهی اصفهان، به مناسبت میلاد امام سجاد(ع) و روز صحیفه سجادیه، یادداشتی نوشته که در ادامه میخوانید:
چندی پیش در یک محفل روانشناسانه با موضوع «زندگی نزیسته» شرکت کردم. تسهیلگر از جمع پرسید: «اگر همین الان بتوانید به هر کجای جهان و در هر برهه تاریخی که مایل باشید بروید و زندگی کنید، انتخاب شما چیست؟»
کسی دلش برای خواهرش تنگ شده بود، هر کجا او بود، همانجا را میخواست. دیگری طبیعت بکر آفریقا را با یک رفیق راه انتخاب کرد و یکی میخواست به تنهایی در آسمانخراشی در نیویورک زندگی کند.
تسهیلگر به سمت من برگشت: شما هم به عنوان آخرین نفر بگویید. اگر آزاد باشید، کجا میروید؟
گفتم میخواهم بروم مدینه هزار سال پیش، درِ خانه مردی به اسم علیبنالحسین را بزنم و…
تسهیلگر لبخندی زد و گفت: مگر راهت میدهند؟ (همین جمله را گفت.)
از دهانم پرید: کنیز میشوم! و نگاهها کمی سنگین شد.
آنجا فرصت نبود بگویم از امامی که کسانی را میخرید و از رنج کار و بردگی در خانه غیر نجات میداد. بعد، یک سال با مهر و معرفتآموزی پرورششان میداد و روز عید فطر با پول و هدایا آزادشان میکرد.
فرصت نبود بگویم از آقایی که در زمان و مکان محدود نماند. محبت و رحمت و لطافتی که در سینه داشت، بعد از صدها سال هنوز به هر که بخواهد او را بشناسد و با او انس بگیرد، میرسد.
سفرهای پهن کرده از جنس نور و آرامش و آگاهی، ناز و نیاز عاشقانه با حق و شربتی که جان تشنهام را سیراب میکند.
قدری از جوابم به آن سوال پشیمان شدم. نیازی به جادو و خیال نیست. همین الان هم در محضر اویم. من این را حس میکنم.
کلماتی که حضرت جان در صحیفهاش به فرزندش املا کرده، زندهاند و امروزی. با روحیه مدرنم هم سازگار است؛ کمالگرا و استدلالطلب.
امام در دعاهایش همه خواستنیها را خواسته؛ ثروتهای مادی و معنوی:
«پروردگارا درود فرست بر محمد و آل او و آبروى مرا، به واسطه وسعت دارایى محفوظ دار و جاه و مقامم را به واسطه تنگدستى خوار و مبتذل مساز تا در اثر تهىدستى از خلق كه روزىخوار تواند طلب روزى كنم و از مردم شرير، تقاضاى عطا كنم تا مبادا مبتلا شوم به ستايش آنكه به من چيزى عطا كرده و به مذمّت آنكه مرا منع از عطا نموده؛ در صورتى كه تویی صاحب اختيار و مالک عطا و منع نه آنها»*
گنجینههایی که نمیشناختم اما وجود داشتند. او راه را نشان داده؛ کلماتی که سراسر امید و وجد به وجودم تزریق میکنند. نمیدانم او کیست که ریشههای نیاز را در وجودم، بهتر از من میشناسد.
شاید همین کلمات بودند که عطش دیدار گوینده را در من برانگیختند.
واقعا نمیدانم یکدفعه چه شد که مدینهی خاکی و کنیزی خانه او را به زندگی مرفه در آمریکا و سیاحت در طبیعت چشمنواز آفریقا و به همهچیز و بودن با همهکس ترجیح دادم. شاید او گمشده آشنای همه ما باشد.
تسهیلگر که زمانی دوست صمیمیام بود جلسه را به پایان برد. با تمام تکنیکهایی که بلد بود، سعی کرد آتش اندوه و حسرتی که با پرسیدن این سوالات در حاضران بیدار شده بود را فرو بنشاند. آن لحظات، آرام و مطمئن بودم.
ممکن است از من نپذیرید اما از وقتی با صحیفه سجادیه آشنا شدهام دیگر به قول امروزیها تراپی به دردم نخورده! فرازی که آنموقع نیاز داشتم به خاطرم آمد:
«خدایا!
اگر اندوهگین شوم، تو ذخیره و مایه دلخوشی منی، و اگر از هر دری محرومم کنند، تو محل رفت و آمد منی؛ و اگر در فشار و سختی قرار گیرم، کمک خواهیام از وجود توست و آنچه از دستم رود، عوض و بدلش نزد توست و برای هر چه فاسد شود، مایه اصلاح پیش توست، و هر آنچه را ناپسند داری، تغییرش به دست توست.»*
*فرازهایی از دعای بیستم صحیفه سجادیه



