14 شهریور 1405

در جست‌وجوی کمال

17 خرداد 1405

سمیرا قاسمی

یکی از پاسخ‌هایی که بعد از طرح پرسش «معنی زندگی چیست» به دست ویل دورانت رسید، از هلن ویلز مودیِ مدیر بود؛ نامه‌ای به این شرح:

«دکتر دورانت عزیز، کسی که بیست و پنج سالش است، باید خیلی محتاط باشد که در مورد موضوعات مهمی که در نامه‌تان از آن‌ها نام بردید، چه می‌گوید؛ یکی از نشانه‌های جوانی، داشتن این احساس است که فرد، همه فلسفه زندگی را دقیق و مرتب طبقه‌بندی کند. اگر این‌طور باشد، پس من باید حسابی پیر باشم، چون راستش در مورد هیچ چیزی کاملاً مطمئن نیستم.

زندگی زیبا و دل‌پذیر است فقط اگر بتوانم فعالیتی برای این بی‌قراری‌ای که در جانم است، داشته باشم. می‌خواهم این فعالیت بی‌قید باشد و هیچ وقت تمام نشود؛ دوست دارم تقریباً همه وقت بر اندیشه‌هایم غالب باشد، دوست دارم «ذهنی یک خطی» داشته باشم (البته نه ذهنی بسته به روی اطلاعات، چون دوست دارم در مورد همه چیز بدانم) اما دوست دارم قادر باشم خودم را محصور به نیروی خود کنم و موتورم را در یک مسیر پیش ببرم و درِ وجودم را شبیه صدف ببندم و با شتاب به سوی افق، به سوی نامتناهی یا هر چه نامش است، پیش بروم.

سوال کرده بودید «دست آخر، گنجتان در کجا نهفته است؟» اگر می‌دانستم، اگر یقین مطلق داشتم و جرئت می‌کردم، می‌گفتم: «در درون خودم!» اما برای جوانی بیست و پنج ساله، گفتن این حرف که یقین دارد، مضحک است. شاید می‌توانستم توصیف منسجمی از اندیشه‌هایم راجع به زندگی به شما بدهم اگر قادر بودم آن یک‌سال و نیمی را که در دانشکده فلسفه می‌خواندم، خیلی خوب و دقیق به یاد بیاورم.
با اینکه یادداشت‌های زیادی برداشتم و خلاصه دقیقی به همراه سرفصل‌ها تهیه کرده بودم، اما یک‌جورهایی سررشته را گم کرده‌ام. نویسنده‌ای جوان که جایزه گوگنهایم را برای اولین رمانش برد، و پر از خوش‌بینی به زندگی بود، بهار گذشته داستانی برایم تعریف کرد که باعث شد تصمیم بگیرم تلاش دیگری در فلسفه به خرج بدهم.

داستان راجع به فیلسوفی به اسم سانتایانا بود. وقتی اسمش را شنیدم، یادم آمد که چندین کتاب از او در دانشکده خوانده بودم (کم و بیش معتقد بودم او با آن نام، فیلسوفی از شرق دور است. اما این‌طور به نظر نمی‌رسید. در واقع او روزگاری در هاروارد بود. داستان از این قرار است:
«بهار بود. پرتوهای گرم آفتاب و نسیمی ملایم تلاش می‌کردند دانشجویان را از کلاس‌ها بیرون بکشند. سانتایانا پشت میزش نشسته بود و برای دانشجویانش مطالبی می‌خواند. مستمعانش با بی‌توجهی نشسته بودند یا روی صندلی لم داده بودند. صدای سانتایانا رفته رفته خاموش شد و چشمانش از روی دانشجویان گذشت و از پنجره بر روی درختی در بیرون از کلاس ثابت شد.
برگ‌های درخت، کوچک و ظریف و سبز و نو بودند. سانتایانا کتاب را بست. سکوتی کوتاه حاکم شد. بعد برخاست و گفت: آقایان و خانم‌ها، بهار است! و کلاه خود را گرفت و رفت و هیچ‌وقت برنگشت.»

امیدوارم این داستان راست باشد. امیدوارم رفته باشد و از آن روز به بعد در مسیر خود شادمانه همین‌طور پیش رفته باشد. به گمانم او در جستجوی بی‌قرارانه چیزی بود؛ چیزی مربوط به زیبایی و کمال. او به گمان من خوشی خود را، از فعالیت بی‌وقفه‌ای که با این جست‌وجو همراه است، به دست می‌آورد.

می‌خواهم بی‌قرار باشم، می‌خواهم همیشه سرگرم کار باشم و برای نیل به زیبایی و کمال بکوشم. حتی اگر استعداد آن را نداشته باشم، از لذت عمل برخوردار خواهم بود. امید هم که همیشه هست. لااقل در قلبی جوان و بی‌قرار چنین است.»

سازمان دانشجویان جهاددانشگاهی واحد اصفهان، می‌کوشد با  انتشار سلسله مطالب خوب خوانی، مخاطبان را برای «مراقبت از خود» یاری کند. 
دومین کتابی که بخش‌های آن، با این برچسب در شبکه‌های اجتماعی سازمان به نشانی studentcity.isf@ به مرور منتشر می‌شود، کتاب «درباره معنی زندگی» از ویل دورانت است که توسط نشر پارسه با ترجمه شهاب‌الدین عباسی منتشر شده و بخشی از فصل پایانی آن را خواندید.

پ.ن: تصویر این مطلب توسط سعید نیک‌پور ثبت و در خبرگزاری مهر منتشر شده است.

مطالب مرتبط