25 مهر 1405

بوطیقای فضا؛ از تجربه زیسته تا مسئله روش‌شناسی

11 مهر 1405

ریحانه سادات سجادی

یادداشت از عباس کیانی- پژوهشگر جهاددانشگاهی اصفهان: کتاب بوطیقای فضا اثر گاستون باشلار را نمی‌توان صرفاً کتابی درباره معماری، خانه یا فضا دانست. اهمیت آن در این است که نگاه ما را از «فضا به مثابه یک واقعیت کالبدی» به «فضا به مثابه تجربه‌ای زیسته، خیال‌انگیز و معنادار» منتقل می‌کند. باشلار در این کتاب به دنبال آن نیست که فضا را از طریق اندازه، فرم، عملکرد یا ویژگی‌های فیزیکی آن توضیح دهد؛ بلکه می‌خواهد دریابد که فضا چگونه در تجربه انسان به خاطره، احساس، خیال و معنا تبدیل می‌شود.

از همین‌جا عنوان کتاب اهمیت پیدا می‌کند. «بوطیقا» در اینجا به معنای مطالعه شعر به معنای محدود آن نیست، بلکه به فرایندی اشاره دارد که طی آن یک فضای مادی، در تجربه و تخیل انسان، به تصویری شاعرانه و معنادار تبدیل می‌شود. خانه، اتاق، گوشه، زیرزمین، اتاق زیرشیروانی، کشو، صندوق، آشیانه و حتی یک گوشه کوچک از یک اتاق برای باشلار صرفاً عناصر فیزیکی نیستند؛ این فضاها می‌توانند حامل خاطره، امنیت، تنهایی، پناه، رؤیا و خیال باشند.

برای مثال، یک خانه را می‌توان از منظر معماری مجموعه‌ای از دیوارها، اتاق‌ها، پنجره‌ها، حیاط و راهروها دانست. اما برای کسی که در آن خانه بزرگ شده است، همان فضا ممکن است با صدای باران، نور عصر، بوی غذا، صدای اعضای خانواده یا خاطرات کودکی پیوند خورده باشد. بنابراین خانه از یک «شیء معماری» به یک «جهان زیسته» تبدیل می‌شود. در این معنا، مسئله باشلار این نیست که خانه چگونه ساخته شده است، بلکه این است که خانه چگونه در ذهن و تخیل انسان «زیسته» می‌شود.

در همین مورد در فصل اول کتاب این جملات درخشان را می‌نویسد:

«ما مدیون خانه‌ایم، بسیاری از خاطرات ما در خانه سکونت می‌یابند و اگر خانه اندکی استادانه بنا شود، اگر زیرزمینی داشته باشد و اتاق زیرشیروانی، کنجی و راهرویی خاطرات ما پناهی می‌یابند که روشن‌تر به تصویر درآیند و همواره در تمامی طول زندگی، با رویا بدان بازگردیم.»

روش باشلار نیز بر همین اساس شکل می‌گیرد. او برای شناخت تجربه فضایی انسان عمدتاً به ادبیات، شعر و تصاویر شاعرانه مراجعه می‌کند. یک تصویر ادبی برای او صرفاً نمونه‌ای از کاربرد زبان نیست؛ بلکه می‌تواند دریچه‌ای برای دسترسی به تجربه‌ای عمیق‌تر از فضا باشد. او از خلال این تصاویر تلاش می‌کند ساختارهایی مانند پناه، صمیمیت، خلوت، عمق، درون و بیرون، خاطره و خیال را آشکار کند.

از این منظر، روش باشلار به پدیدارشناسی نزدیک می‌شود؛ زیرا پرسش اصلی او این است که یک پدیده، در اینجا «فضا»، چگونه برای انسان پدیدار و تجربه می‌شود. با این حال، روش او را نباید با یک پژوهش پدیدارشناسانه تجربی به معنای امروزی یکی دانست. باشلار بیشتر نوعی پدیدارشناسی شاعرانه و فلسفی را دنبال می‌کند که در آن ادبیات و تخیل نقش مهمی در شناخت تجربه فضا دارند. همین مسئله، در عین حال، یکی از مهم‌ترین نقاط قابل نقد کتاب است. اگر بوطیقای فضا را یک اثر علمی بدانیم، باید بپرسیم داده‌های آن چیست، چگونه انتخاب شده‌اند و بر چه اساسی می‌توان از تحلیل چند تصویر شاعرانه به گزاره‌هایی درباره تجربه انسانی رسید؟ باشلار نمونه‌ای آماری، مصاحبه نظام‌مند یا فرایند کدگذاری قابل تکرار ارائه نمی‌کند. بنابراین اعتبار استدلال‌های او را نمی‌توان با همان معیارهایی سنجید که در پژوهش‌های تجربی یا کمی به کار می‌روند.

در واقع، بوطیقای فضا را بهتر است یک اثر فلسفی_ پدیدارشناسانه دانست تا یک پژوهش تجربی. اعتبار آن بیشتر در قدرت توصیف، عمق تفسیر و توانایی آن برای آشکارکردن ابعاد کمتر دیده‌شده تجربه انسانی است، نه در تعمیم آماری یا تکرارپذیری روش. این تمایز اهمیت زیادی دارد؛ زیرا اگر ایده‌های باشلار بدون توجه به این تفاوت مستقیماً به عنوان «داده علمی» مورد استفاده قرار گیرند، فاصله میان تأمل فلسفی و پژوهش تجربی نادیده گرفته خواهد شد.

با این حال، اهمیت روش باشلار دقیقاً در همین نقطه آشکار می‌شود. او نشان می‌دهد که برای فهم فضا، تنها اندازه‌گیری ویژگی‌های فیزیکی آن کافی نیست. بخشی از واقعیت فضا در حافظه، خیال، احساس و تجربه زیسته انسان قرار دارد؛ ابعادی که روش‌های صرفاً کالبدی یا کمی به‌سادگی قادر به آشکار کردن آنها نیستند.

این مسئله در مطالعه بافت‌های تاریخی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. یک کوچه تاریخی در اصفهان را می‌توان از نظر عرض معبر، نوع کف‌سازی، ارتفاع جداره، ارزش بناها و الگوی کاربری بررسی کرد؛ اما این ویژگی‌ها تمام واقعیت آن کوچه را توضیح نمی‌دهند. برای ساکنان، ممکن است همان کوچه محل بازی کودکی، دیدار همسایه‌ها، نشستن عصرگاهی، رفت‌وآمد آشناها یا خاطرات خانوادگی باشد. در چنین شرایطی، کوچه صرفاً یک مسیر ارتباطی نیست؛ بلکه بخشی از جهان زیسته ساکنان است.

از این منظر، پرسش مهمی برای بازآفرینی شهری مطرح می‌شود: اگر یک مداخله کالبدی، بنا را حفظ کند اما روابط، خاطرات، شیوه‌های استفاده و تجربه‌ای را که به آن مکان معنا داده است از بین ببرد، آیا واقعاً با «حفاظت» یا «بازآفرینی» مواجه هستیم؟

اینجاست که می‌توان از باشلار فراتر رفت. اگر باشلار از طریق ادبیات و تصاویر شاعرانه به تجربه فضا دسترسی پیدا می‌کند، پژوهشگر معاصر می‌تواند تجربه زیسته واقعی ساکنان را نیز وارد فرایند تحقیق کند. در این حالت، مسیر پژوهش می‌تواند از تجربه‌های زیسته، روایت‌ها و احساسات افراد آغاز شود، سپس با کدگذاری و دسته‌بندی، مضامین اصلی استخراج شود و در نهایت از ارتباط میان این مضامین به یک مفهوم یا صورت‌بندی نظری درباره مداخله در بافت تاریخی رسید.

در چنین رویکردی، تفاوت مهمی میان «پدیدارشناسی» و «نظریه‌پردازی» نیز آشکار می‌شود. پدیدارشناسی در وهله نخست می‌پرسد یک پدیده چگونه تجربه می‌شود و چه معنایی برای افراد دارد؛ اما پژوهشگر ممکن است در مرحله بعد، بر اساس این تجربه‌ها، به یک مفهوم جدید یا حتی یک چارچوب نظری درباره بازآفرینی شهری برسد. در اینجا دیگر صرفاً با توصیف تجربه مواجه نیستیم؛ بلکه تجربه زیسته به ماده اولیه‌ای برای مفهوم‌پردازی تبدیل می‌شود.

از این منظر، شاید مهم‌ترین میراث بوطیقای فضا نه ارائه یک روش تحقیق قابل تکرار، بلکه تغییر پرسش پژوهشگر باشد: به جای اینکه تنها بپرسیم «این فضا چیست؟»، بپرسیم «این فضا برای انسان‌هایی که آن را زندگی می‌کنند چه معنایی دارد؟» و حتی یک قدم جلوتر، بپرسیم «چه چیزی باعث می‌شود یک فضای مادی به یک مکان خاطره‌انگیز، صمیمی و معنادار تبدیل شود؟»

اما همین‌جا باید رویکردی انتقادی حفظ شود. تجربه زیسته نیز حقیقتی کاملاً بی‌واسطه و عاری از تفسیر نیست. خاطرات افراد گزینشی‌اند، روایت‌ها تحت تأثیر زمان حال قرار دارند و پژوهشگر نیز هنگام کدگذاری و استخراج مضامین، در ساختن معنای نهایی نقش دارد. بنابراین نمی‌توان صرفاً با گفتن اینکه «من تجربه زیسته افراد را جمع‌آوری کردم» ادعا کرد که به حقیقت اصیل مکان دست یافته‌ایم. مسئله اصلی روش‌شناختی این است که چگونه این تجربه‌ها جمع‌آوری، تفسیر، مقایسه و اعتبارسنجی شده‌اند.

از همین‌رو، خوانش انتقادی بوطیقای فضا می‌تواند به یک پرسش گسترده‌تر منجر شود: آیا می‌توان از تجربه زیسته و معنای فضا به عنوان مبنایی برای بازتعریف مداخله و بازآفرینی شهری استفاده کرد؟ و اگر پاسخ مثبت است، این گذار از «تجربه» به «مفهوم» و سپس به «پیشنهاد برای مداخله» چگونه باید از نظر روش‌شناختی توجیه شود؟

این شاید مهم‌ترین نقطه اتصال میان اندیشه باشلار و پژوهش معاصر در بافت‌های تاریخی باشد. ارزش باشلار در این نیست که پاسخ نهایی درباره فضا ارائه می‌دهد؛ بلکه در این است که ما را وادار می‌کند درباره چیزی که معمولاً بدیهی فرض می‌کنیم، یعنی معنای فضا برای انسان، دوباره سؤال کنیم.

مطالب مرتبط