یادداشت از عباس کیانی- کارشناس ارشد طراحی شهری: آنچه میخواهم بگویم، گزارشی هوایی از پیروزی اتومبیل بر انسان است. چندان موضوع تازهای نیست. بداعتش را تنها میتوان در دقت من دانست که برایم جالب شده است. ریشهاش را در آمریکا، در مفاهیم مختلفی که پنهان شده، از فوردیسم و تولید انبوه تا موتِل (motel) یا به تعبیر فرهنگستان، راهسرا و هزاران واژه و اصطلاحی که سیری تاریخی را میرساند، میتوان جستوجو کرد، سیری که امواجش چندیست به ایران هم رسیده است؛ تسلط و غلبهای بر فضا که به دست اتومبیلها رخ داده وهمچنان در حال رخدادن است. من آنرا هژمونی و یا اگر بخواهم عامیانهتر بگویم پوزخند اُتولها میخوانمش.
تا اندازهای مرز میان انسان و اتومبیل برداشته شده و این دو به یکدیگر شباهت پیداکردهاند که حتی اتومبیلها هم از آثار تاریخی خوششان میآید و تاجای ممکن سرکهایی میکشند. البته اگر یک عده دوستدار تاریخ و هویت مانعشان نشوند. هرجا که بنا و یا مجموعهای تاریخی باشد، بلافاصله تجمعی از اتومبیلها قابل مشاهده است که صف بسته و نظارهگر ایستادهاند؛ حتی من هم، افعال را برای این اشیاء ناخودآگاه، جمع میبندم. نمیدانم؟! آیا همچنان، سهمی از حق اعتراض به حذف بخشی از فضاهای شهرِ من به وسیله پوز اتومبیلها برایم باقیمانده است؟! من در شهر ارجح هستم یا آن اتاقکهای آهنین و چهارچرخ؟!
به هرحال، هم اتومبیل و هم بنای تاریخی را هر دو انسان ساخته است، اما چه شده است که آن همه نفرت نسبت به اتومبیل وجود دارد؟ شاید پرسشی با پاسخ مشخص باشد! اولین بارزه متمایزکننده این دو ساخته دست بشر، شجاعت ناشی از نیرو محرکه نهفته در اتومبیل است. بخاطر متولدشدن در عصر سرعت و تکنولوژی، گویی بهرهای از هوش برده باشد و افسار خود را بهدست گرفته باشد. حالا اوست که کنترل انسان را بهدست گرفته و به چنان استیلایی رسیده که ما هم از رام کردن آن درماندهایم. درمانده از این حیث که فرمانبرداری کند و همهجا سرک نکشد. برخلاف ساخته دیگر که ثابت است و مانعت نمیشود؛ که آن هم قطعاً به روح حاکم بر زمانه خویش برمیگردد.
هر دو ماهیت خود را دارند خوب و بدشان بماند بر عهده استفادهکنندگان، اما اینکه مرا از لمسِ بیمانعِ شهر، محروم ساخته، زیر پاگذاشتن حقی است که فراموشی به بار میآورد؛ پاکشدن حافظه عضلات پاهایم از خاطره لمس شهر و فراموشیِ برقراری تعامل با پیرامونم، چه آدمهای پیرامونی و چه محیط پیرامونم. من، قدمنهادن در بافت شهر را میخواهم، هرجا که اراده کنم، نه نظاره کردن صرف یک فضا و یک بنا، آنهم از پشت شیشه اتومبیل. من مستحق فراموشی در چنین سنِ پایینی نیستم.
همچنان در پس ذهنم پرسشی پنهان شده که: آیا ما اتومبیلها را بدین حد، تا لایههای پنهان زندگیامان راه دادهایم؟! مثلاً تا یک قدمی بالشتمان. شاید هم خودشان موفق به چنین پیشرویای شدهاند؟!
این پرسش مرا بر آن داشت تا نقشهای ساده تهیه کنم که در آن موقعیت عناصر تاریخی ارزشمند با دایرههای سفید و تجمع اتومبیلها، چه رسمی و چه غیررسمی، با دایرههای قرمز، در آن بخش از بافت تاریخی اصفهان که تسلط نسبتاً خوبی دارم، مشخص شده است. برای این کار، از Google Earth کمک گرفتم و موبهمو بخش زیادی از بافت تاریخی اصفهان را گشتم. عناصر تاریخی ارزشمند و البته شاخص برای همگان را بر روی نقشه علامت زدم، به اضافهی محل تجمع اتومبیلها؛ تا جای ممکن هم سعی کردم عنصر و یا محل تجمعی از زیر دستانم در نرود. این نکته را هم ذکر کنم که میدان امام علی (در محدوده سبزه میدان سابق اصفهان)، جنبه شاخص بودنش به خاطر داستانهای پشت سر آن، به جنبه تاریخی فعلیاش میچربد و بازار اصفهان هم عنصر تاریخی و بسیار شاخصی است که به دلیل خطی بودنش، غیرقابل نمایش با نقطه بود.

موقعیت تعدادی از عناصر تاریخی شاخص شهر اصفهان و نقاط تجمع اتومبیلها
همانطور که گفتم، نقشهای که تهیه کردم دو چیز را بیشتر نمایش نمیدهد؛ مثلاً نقاط ترافیکی و یا شریانهایی که جولانگاه اصلی اتومبیلهاست، و اینکه جریان ترافیک چگونه و به چه شکل یک بافت شهری را شکاف میدهد، در این نقشه نمایش داده نشده است. با این حال، وقتی به خروجی نقشه نگاه میکنم، یک نکته فکرم را به خود مشغول میسازد، اینکه تراکم و تجمعِ (استیلا) اتومبیل بر فضا، بیشتر در محدوده بازار اصفهان، پیرامون میدان نقش جهان است و نَه در بخشهای دیگری همچون محله شهشهان و یا جویباره. این تجمع را در کنار ماهیت اقتصادی (مالی_ سرمایهای) بازار که میگذارم به یک نتیجه اولیه دست مییابم؛ تراکم و انباشت سرمایه، اتومبیلها را به خود جذب کرده است. در ابتدای این نوشته تصورم بر این بود که برای اتومبیلها همچون انسانها، این بناهای تاریخی است که ارزش دارد، اما وقتی موقعیتاشان را روی نقشه علامت زدم، چیز دیگری برایم آشکار شد، اتومبیلها همانجایی جمع میشوند که سرمایه (پول) جمع شده است.
از دیدن گزارش هوایی (عکسهای ضمیمه) غافل نشوید:





